تبليغاتX
جفت 6

جفت 6

                                        

من آمده ام

        وای وای 

                       من آمده ام

سلام به دوست جوونای خوبم

اول یه تشکر کنم از دوستای خوبم که به بلوگم سر زدن و نظر دادن

بعد یه تسلیت میگم بابت باز شدن مدارس

و یک عذر خواهی واسه این مدتی که نبودم.

باید عرض(ارض)کنم که در این مدتی که نبودم و شما دلتنگ من شدین(چه اعتماد به نفسی) مریض بودم و روزهای آخر تابستان را در بستر بیماری خفته بودم (سرما خورده بودم)

در همین ایامی که خانواده ی بنده بسیار بسیار نگران حال وخیم بنده( مثلا") بودند یکی از اقوام خیلی خیلی خیلی دوووووووور فوت کردند به سلامتی و ما خیلی خیلی از فوت ایشون ناراحت شدیم.

آخه نه میمرد نه زنده می موند که تکلیف خودمونو بدونیم.

در نتیجه پدر و مادر بنده صبح زود عازم ... شدند و قرار شد تا شب خودشون رو به بالین طفل بیمارشان برسانند.

مادر بنده از دوست جوونم خواست که اگه میتونه بیاد پیشم بمونه و دوست من (از خدا خواسته)پذیرفت.

دوستم ساعت ۸ و نمیدونم چند بود که اومد منم تو تب دارم میسوزم و با شربت و قرصای که خوردم خوابم میاد اینم هی حرف میزنه آخرش گفتم برو بشین پای نت تا من یکم بخوابم.

دوست گلم فرصت را غنیمت شمرده و هر چه عکس در کامپیوتر داشتم را با فتوشاپ رنگارنگ فرموندن جهت خوشحالیه بنده.

یه ساعت خوابیدم با اینکه میدونستم الان داره یه گندی بالا میاره که صداش در نمیاد از تخت پاشدم تا یه لیوان آب بخورم که دیدم به به.

کنار عکسم هرچی خرو گاوه گذاشته و میگه ببین چقد قشنگ شد.

بعد نشستیم و یکم به یاد مردم آزاریایه چن روز قبلمون خندیدیمو من حسابی گرسنم شده بودم آخه توو این چن روز فقط سوپ میخوردم.

مامان گفته بود که سوپت توو یخچاله و واسه دوستم از بیرون غذا سفارش بدم بیارن که یهو به دوستم گفتم من الان الویه میخوام بخورم.

دوستمم قبول کردو شروع کردیم به بهم زدنه آشپز خونه ی مامان

بعد از آماده شدن گذاشتیمش تو یخچالو رفتیم ددر دودور بیرون

یکم بیرون چرخیدیمو منم یه لباس خیلی خوکشل واسه خودم خریدم و اومدیم خونه

ییهو دوستم به سرش زدو گفت که چنتا عکس میخواد هرچی لباس داشتم آوردم پوشید و فقط چنتاش اندازش بود.و شرع کردم به عکس گرفتنPhotographer منم که خیلی خسته شده بودم بهش گفتم که بسه دیگه

با لبخندی بسیار بسیار زشت که معلوم بود تو سرش افکار شیطانی پرسه میزنه من و صدا زد..

دوستم:کیانا

من:ها

دوستم:پیراهنی که الان خریدیش پس کو

من:اون اندازت نمیشه

دوستم :کیـــانــا

من:

خلاصه خرم کرد و پوشید و عکسرو گرفتیم و منم همش غصه خوردم

دیگه داشت حوصلمون سر میرفت که پیشنهاد دادم یه دیسکو راه بندازیم و بچه هارو دعوت کنیم بیان اینجا و دور هم سالاد الویه بخوریم

چنتا از دوستای نزدیک ما بودن که اومدن و منو دوست جوونم شدیم زن و شوهر و کلی خندیدیم

و بچه ها مارو عقد کردن

منم که مثلا" عروس شده بودم و دوستم ازون دوماد پروها بود اما من که بهش پا نمیدادم خلاصه بدجوری توو کفم موند

بعدم کلی رقصیدیم   جای همه دوست جوونام خالی بود.

بعد که همه رفتن من موندمو یه خونه ی بهم ریخته

با این حال مریض ستم بود دیگه

اما مجبور شدم از ترس مامانیم همه جارو تمیز کنمو بعد با حال خراب برم بخوافم تا بیان.

اینم جریانه یه روز مریضیه من که مامانم من و تنها گذاشت و رفت.

حالام یه شعر انتخاب کردم که بزارم:

تنها بودم

در ساحل آفتابی دریاچه ی آبی رنگ جنگل

در آسمان

تکه ابری تنها جریان داشت

و در آب

جزیره ای تنها

شیرینی میوه ی رسیده ی تابستان

از هر درخت

چون دانه های مروارید می چکید

و در قلب گشو ده ی من نیز

قطره ی کوچکی چکید......

و اینم عکس (+ ۱۸ )

                    v4rmigp0rpiac0k7o72.jpg

                                  9lqv4fj9ljdfobomkz5c.jpg

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 17:31  توسط کیانا  | 

سلام دوستای خوبم.

امروز دوس داشتم آپ کنم اما اصلا" حوصله ی شعر تایپ کردن (شعر دزدیدن) نداشتم.

تصمیم گرفتم از ماجرای دیروز بنویسم.

دیروز تفلد دوست جونه دوستم بود که خیلی خیلی با هم آی لاو یو هستن و منم که سر جهازشونم همیشه دعوت بودم.

بنابر این از صب که با صدای زنگ تلفن بیدار شدم دوستم همش زرتو زرت زنگ میزد که کیانا چی بپوشم؟ این خوبه؟اون خوبه؟

منم هر نظری میدادم براش مهم نبود اما نمیدونم چرا همش می پرسید.

اینم بگم که مامانم نمیدونست که تولد بی اف دوست من می باشد در نتیجه من هم با یک دروغ مصلحتی ما می جان را پیچ داده و در حال آماده سازیه جو بودم ولی دوست من مدام در حال گند زدن بود و مادر جانم شک کرده بود که یه تولد ساده ....

خلاصه..
من حموم بودم که دوست جوونم زنگ زد و به ماما جوونم گفت که نمیدونه امروز چطوری به بی افش تبریک بگه.مامانم:

من از حموم اومدم بیرون و بی خبر از سوتیه دوست جوونم.....

مامانم: کیانا بیا اینجا.

من:بلی

مامانم:گفتی تولد دوست توئه؟

من:آره دیگه

مامانم:مطمئنی؟

من: نیـــــــــــدونم

مامانم:باشه.پس نمیری

من:

به هر جوون کندنی شد از مامان اجازه گرفتم که برم و البته اینم بگم جهته تنبیه و خود شیرینی(اندکی) همه ی ظرف های ناهارو شستم

 بعد رفتم توو اتاقمو بعد از زنگ زدن به دوستم و چنتا فحش آبدار دادن به دوست عزیز تر از جانم گوشی را بر سر جایش نهادم که ییهو تلفن دوباره زنگید

دوست عزیز تر از جانم بعد از خوردن فحش که بهشم چپسیده بود با کمی ماچ های خیس و با پروییه تمام از من تقاضا کرد که از سر کوچمون سه عدد شاخه گل رز(نیـــــدونم چرا ۳ تا؟) بخرم.

و من به مدت یک ساعت خودمو رسوندم به گل فروشی و از اونجای که اصلا" حسود نمی باشم یک عدد گل رز زرد و یک عدد میخک خریدم  و هلک هلک راهیه ی منزل دوست جان شدم.

و با یک ساعت تاخیر (گوشیمم خاموش بود) رسیدم دمه در دوستم.و زییییییییییییینگ زییییییینگ

دوستم اومد دمه در (ینی دیگه توو نیا)

من:

دوستم :( وقتی گلهارو دید) 

من:

دوستم:اینا چیه؟؟

من: همینا رو داشت آقاهه

و از اونجای که دیر شده بود دوستم وقته کشتنه من و نداشت

سوار ماشین شدیم و دوستم تمامه راهو ماتیک میزد

رسیدیمو یه جا پارک کردیمو و جلو در کافی شاپ(محل قرار)دوستم:

میدونین چی دیده بود.یه دخمله خوشکل پیش دوست جوونش نشسته بود و خیلی عاشقانه و فیس توو فیس حرف میزدن.

من: اون کیه؟

دوستم:دختر عمویه ...(فوش داد.زشت بود.نمیگم چی گفت)

ما رفتیم و بعد از احوال پرسی و تبریک گفتن (دوستم جو گیر شدو دوست جونشو بوسید)

و شروع کردن به حرفای رمانتیک.

اینم بگم وقتی پسره گل رو دید کلی قیافش با مزه شده بود

ماا به دختر عموهه

دختر عموهه به ما

و اینجای قضیه بود که ما می جونم زنگید که آمار بگیره و منم گفتم که دارم میام(کم کم)

بعد پسره گفت شما برین ما هم میخوایم بریم و دوستممگفت باشه تنهاتون میزارم و دختر عموهه:

دوستم:

من:

بعد که اومدیم توو راه دوستم فقط می گفت الاهی کوفتش بشه.بشکنه دستمو هی حرص می خورد و یاد صبح افتادم که چقد واسه حاظر شدن زحمت کشیده و بود و همه لوازم آرایشاشم تموم کرده بود

وقت رسوندمش دمه درشون خیلی ناراحن بود و اینطوری رفت

منم از اونجایی که دخمل فهمیده ای هستم و دیگه نمیتونستم جلو خندمو بگیرم تنهاش گذاشتمو زوودی اومدم خونه.

البته داستانه من و دوست جوونمو بی افش ادامه داره

اینم عکس:(۱۸+)

hx637dqq5xjq4ymbxxij.jpg

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 18:59  توسط کیانا  | 

نبودنت..نه بودنت

خوش آمدی

قدم رنجه فرمودی

با آن دو چشم روشنت

حالا که رسیده ای..نبودنت..نه بودنت

چشم روشنیه ی خانه ی ماست

تویی که انگار سالهاست می شناسمت

ناراحت نباش

در قبال غیبت

تاخیر چیز مهمی نیست

             gobouq3lk3us767vf63.jpg    

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 15:54  توسط کیانا  | 

سلام دوستان من کیانا هستم ..
من یه دختر کاملا" احساسی هستم و عاشق شعرو عکسای خوکشل..

هدفم از ساختن این وبلاگ گذاشتن اشعارو عکسایی هست که دوس دارم.. 

     7xqvmweuhk3alte5vou.jpg

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 5:21  توسط کیانا