من آمده ام
وای وای
من آمده ام
سلام به دوست جوونای خوبم 
اول یه تشکر کنم از دوستای خوبم که به بلوگم سر زدن و نظر دادن
بعد یه تسلیت میگم بابت باز شدن مدارس![]()
و یک عذر خواهی واسه این مدتی که نبودم.
باید عرض(ارض)کنم که در این مدتی که نبودم و شما دلتنگ من شدین(چه اعتماد به نفسی) مریض بودم و روزهای آخر تابستان را در بستر بیماری خفته بودم
(سرما خورده بودم)
در همین ایامی که خانواده ی بنده بسیار بسیار نگران حال وخیم بنده
( مثلا") بودند یکی از اقوام خیلی خیلی خیلی دوووووووور فوت کردند
به سلامتی و ما خیلی خیلی از فوت ایشون ناراحت شدیم.![]()
آخه نه میمرد نه زنده می موند که تکلیف خودمونو بدونیم.
در نتیجه پدر و مادر بنده صبح زود عازم ... شدند و قرار شد تا شب خودشون رو به بالین طفل بیمارشان برسانند.![]()
مادر بنده از دوست جوونم خواست که اگه میتونه بیاد پیشم بمونه و دوست من (از خدا خواسته)پذیرفت.![]()
دوستم ساعت ۸ و نمیدونم چند بود که اومد منم تو تب دارم میسوزم و با شربت و قرصای که خوردم خوابم میاد اینم هی حرف میزنه آخرش گفتم برو بشین پای نت تا من یکم بخوابم
.
دوست گلم فرصت را غنیمت شمرده و هر چه عکس در کامپیوتر داشتم را با فتوشاپ رنگارنگ فرموندن جهت خوشحالیه بنده.
یه ساعت خوابیدم با اینکه میدونستم الان داره یه گندی بالا میاره که صداش در نمیاد از تخت پاشدم تا یه لیوان آب بخورم که دیدم به به.![]()
کنار عکسم هرچی خرو گاوه گذاشته و میگه ببین چقد قشنگ شد
.
بعد نشستیم و یکم به یاد مردم آزاریایه چن روز قبلمون خندیدیمو من حسابی گرسنم شده بودم آخه توو این چن روز فقط سوپ میخوردم
.
مامان گفته بود که سوپت توو یخچاله و واسه دوستم از بیرون غذا سفارش بدم بیارن که یهو به دوستم گفتم من الان الویه میخوام بخورم
.
دوستمم قبول کردو شروع کردیم به بهم زدنه آشپز خونه ی مامان![]()
بعد از آماده شدن گذاشتیمش تو یخچالو رفتیم ددر دودور بیرون
یکم بیرون چرخیدیمو منم یه لباس خیلی خوکشل واسه خودم خریدم و اومدیم خونه
ییهو دوستم به سرش زدو گفت که چنتا عکس میخواد هرچی لباس داشتم آوردم پوشید و فقط چنتاش اندازش بود.و شرع کردم به عکس گرفتن
منم که خیلی خسته شده بودم بهش گفتم که بسه دیگه
با لبخندی بسیار بسیار زشت که معلوم بود تو سرش افکار شیطانی پرسه میزنه من و صدا زد..
دوستم:
کیانا
من:
ها
دوستم:پیراهنی که الان خریدیش پس کو![]()
من:اون اندازت نمیشه![]()
دوستم :کیـــانــا

من:![]()
خلاصه خرم کرد و پوشید و عکسرو گرفتیم و منم همش غصه خوردم![]()
دیگه داشت حوصلمون سر میرفت که پیشنهاد دادم یه دیسکو راه بندازیم و بچه هارو دعوت کنیم بیان اینجا و دور هم سالاد الویه بخوریم
چنتا از دوستای نزدیک ما بودن که اومدن و منو دوست جوونم شدیم زن و شوهر و کلی خندیدیم
و بچه ها مارو عقد کردن
منم که مثلا" عروس شده بودم
و دوستم ازون دوماد پروها بود
اما من که بهش پا نمیدادم
خلاصه بدجوری توو کفم موند![]()
بعدم کلی رقصیدیم
جای همه دوست جوونام خالی بود.
بعد که همه رفتن من موندمو یه خونه ی بهم ریخته![]()
با این حال مریض ستم بود دیگه
اما مجبور شدم از ترس مامانیم همه جارو تمیز کنمو بعد با حال خراب برم بخوافم تا بیان.
اینم جریانه یه روز مریضیه من که مامانم من و تنها گذاشت و رفت.
حالام یه شعر انتخاب کردم که بزارم:
تنها بودم
در ساحل آفتابی دریاچه ی آبی رنگ جنگل
در آسمان
تکه ابری تنها جریان داشت
و در آب
جزیره ای تنها
شیرینی میوه ی رسیده ی تابستان
از هر درخت
چون دانه های مروارید می چکید
و در قلب گشو ده ی من نیز
قطره ی کوچکی چکید......
و اینم عکس (+ ۱۸
)







